۲۸سالگی

فردا ۲۸ ساله می‌شم. یه سال دیگه با همه روزهای سخت و خوبش گذشت. امسال هم به رسم هر سال تجربه‌م رو از سالی که گذشت می‌نویسم تا فردا اگر روز سختی از راه رسید، مرورش آرامش قلبم باشه. 
۲۷ سالگی در سکوت شروع شد. در تنهایی. یادمه رسیدم خونه تک و تنها نشستم به در و دیوار زل زدم. دوستم قرار بود کیک بخره و بیاره که نیومد. دوست دیگه‌م هم قول داد بعدها به جبرانش ازم عکس بگیره که نگرفت. من موندم و در و دیوار خونه‌ای که ساخته بودم. البته روزهای بعد هدیه‌ها یکی یکی و دو تا دوتا به دستم می‌رسید اما کنج قلبم خالی مونده بود. کسی که دوستش داشتم نبود و خب دنیای اون روزهام مثل دنیای هر دختر تنها و مستقل دیگه‌ای مثل خودم سخت می‌گذشت. کلی تصمیم گرفتم که بیشترش واکنش هیجانی بود. خواستم از ایران برم که پابندتر شدم. بیشتر از هر لحظه‌ای دلم واسه خونه تنگ می‌شد و مرتب مسیر اهواز تهران رو رفتم و اومدم. 

اگه بخوام کلی بگم ۲۷ سالگی بد نبود اولاش سخت گذشت. تلخ و دلگیر. توی روزهایی که نمی‌دونستم کی هستم و چی می‌خوام دست و پا می‌زدم و هیچی آرومم نمی‌کرد. اما خب گذشت و بالاخره روزهای خوب هم از راه رسید. یه روز رسید که تصورم از آینده تغییر کرد. توی خیالاتم یکی اومد که تونستم فردا رو کنارش تصور کنم. 

البته ازدواج زمین تا آسمون با تصوراتم فرق داشت. یه جاهایی خیلی بهتر بود و یه جاهایی هم اصلا اونی نبود که فکر می‌کردم. واسه من که یه عمر تنها زندگی کردم و تنها زمین خوردم و بلند شدم، ازدواج یعنی وقتی از مشکلاتت می‌گی یکی هست که می‌ره توی فکر و دنبال راهی واسه حل مشکلاتت می‌گرده. یعنی وقتی می‌گه درستش می‌کنیم، فعل جمع‌ش یه لحظه شوکه‌ت می‌کنه، اما بعد یادت میاد خب دیگه تنها نیستی و چقدر قدر این همراهی رو می‌دونی.

یعنی نصف شب از خواب پا می‌شی آب بخوری، صدای نفس یه نفر دیگه تو رو به فکر می‌بره که چی شده، بعد یادت بیاد که یه فصل جدید توی زندگیت شروع شده. یعنی وسط تایپ کردن، یکی هست که ازت عکس یواشکی بگیره. یه بوسه یهو بیاد روی لپت. یعنی وقتی نگرانی فردا اذبتت می‌کنه یادت میاد تنها قرار نیست فردا رو ببینی و یکی هست که همراهت مشکلات رو مدیریت کنه و در یه کلام یکی هست که دلت به بودنش گرمه.

هنوز خیلی تجربه ندارم. نمی‌دونم ازدواج خوبه یا بد. نمی‌دونم آینده چی می‌شه. اما اینو می‌دونم اگه بتونیم همینقدر همدل باشیم، آینده راحت از راه می‌رسه و ما رو با خودش به روزهای بعد می‌بره. البته که ازدواج هم مثل مجردی لحظات خوب و بد زیادی داره. همونقدر که می‌خندی همونقدر هم گریه می‌کنی. همونقدر هم دعوا می‌کنی. اما ته هر بحث و جدلی می‌دونی که این آخر راه نیست. می‌دونی کی و کجا کوتاه بیای و چطور از تلخی‌ها بگذری. کم کم بزرگتر می‌شی و یاد می‌گیری به بقیه اهمیت بدی. به خنده‌هاش به ناراحتیش و به انتخاباش احترام بذاری. یاد می‌گیری دوره تنهایی تصمیم گرفتن توی همه چیز گذشته و باید جاهایی که به زندگی‌تون مربوطه با هم فکر کنید و تصمیم بگیرید.

فردا که ۲۸ سالگی از راه برسه، اولین سالیه که من زندگیم رو با یه آدم دیگه شریک شدم. نمی‌دونم فردا چی می‌شه. اما این روزها خوشحالم و دلم می‌خواد این خوشحالی هزار سال دیگه دووم داشته باشه. دلم می‌خواد اینجا مثل آخر قصه سیندرلا باشه. دلم می‌خواد زیبای خفته‌ای باشم که با بوسه بیدار شد و داستانش به خوبی و خوشی تموم شد. می‌دونم زندگی قصه نیست. می‌دونم روزهای سخت میاد و تلخی‌ش کاممون رو تلخ می‌کنه. اما می‌خوام این سختی‌ها رو دست توی دست بگذرونیم. دلم می‌خواد هرچی توی زندگی نداریم، همدیگه رو داشته باشیم.

این آرزوی ۲۸ سالگی منه. اینکه ۱۰۰۰ سال دیگه فصل دوست داشتن‌مون بهاری بمونه.

باز هم من…

باز هم من افتادم تو چاه استرس. کلا با تغییر سخت کنار میام. فرقی نداره تغییر خوبی باشه یا بد، همین که حس کنم نظم روزها و لحظه‌هام قراره بهم بخوره دلهره می‌گیرم. توی دنیای من همه چیز نظم داره، همه چیز با وسواس و دقت چیده شده واسه همین وقتی می‌شنوم یه چیزی داره عوض می‌شه همه چیز من هم باهاش عوض می‌شه تا مدت‌ها ذهنم درگیر می‌شه و نمی‌دونم چه خاکی به سرم بریزم. توی این درگیری‌های فکری هم همیشه ذهنم می‌ره سراغ اگر و اما و حالا چه کنیم اگر فولان.

وقتی قرار بود سرویسم عضو شه هم همین درد رو داشتم. با اینکه حوزه کاریم ثابت مونده بود، اما استرس و فشار اینکه حالا چی می‌شه دیوونم کرده بود. تا مدت‌ها ناآروم بودم و با هر پقی زیر گریه  می‌زدم. خیلی طول کشید تا مدیریت اوضاع بیاد توی دستم. تو این بین هم خودم آزار دیدم هم ناخواسته بقیه رو آزار دادم.

الانم به همین درد دچارم. با اینکه تغییرات خوبی توی راهم قرار گرفته و همه چیز مثل تعبیر یه رویاست، استرس و دلهره از فردایی که هنوز ترسیم نشده، مثل خوره به جونم افتاده.

متلاطمم و تشویش شب و روزم رو گرفته. گاهی انقدر فکر می‌کنم که یهو به خودم میام می‌بینم صورتم غرق اشکه. نه که ناراحت باشم و نه که چیز بدی اتفاق افتاده باشه.

همین که شرایط برام ناشناخته‌س و همین که تصوری از اتفاقات فردا ندارم، همین که نمی‌دونم چی قراره پیش بیاد و من چه چیزی رو و چطور باید  مدیریت کنم، گیجم کرده. شاید خنده دار باشه اما من حتی برای خرید کردنم هم باید از قبل برنامه بریزم و مسیرهای رفت و برگشتم رو مشخص کنم اینه که تغییر همیشه ذهنمو درگیر می‌کنه.

توی این دریای پرتلاطم افکارم دارم روزهای طلاییم رو بدون لبخند می‌گذرونم. روزهایی که باید شاد باشم و می‌بینم همه چیز چقدر خوبه، اما من دارم یه جای دیگه غرق می‌شم. دلم می‌خواد آروم شم. دلم می‌خواد بخندم و همون آدمی باشم که دوست داشته می‌شدم، اما انقد این روزها تشویش و استرس دارم که گاهی تو اوج غم حس می‌کنم دیگه اون کسی که باید دوستم داشته باشه هم دوستم نداره. همیشه هم انگار فقط من مقصرم و همین که همیشه تقصیر اتفاقات بد به گردن من می‌افته بیشتر عذابم می‌ده. گاهی انگار به دو زبون مختلف حرف می‌زنیم. هر حرفم یه جور دیگه تعبیر می‌شه و تهش تقصیر می‌افته به گردن من و تهش من می‌مونم و یه دنیا حس بد از سرخوردگی که من بودم که ناخون زدم به زندگی و من اشتباه کردم و توی تنهایی بار گناه بحران رو به دوش می‌کشم.

می‌ترسم، می‌ترسم که توی فشار این روزها، سایه حمایت و کلید قلبش رو گم کنم و این درد من رو بیشتر توی استرس‌هام غرق می‌کنه. می‌ترسم از سکوتش، می‌ترسم از اینکه فقط منم که دارم دردهام رو به زبون میارم. گاهی حس می‌کنم شاید من هم باید سکوت کنم و انقدر به تشویش‌ها دامن نزنم و همین که این اجبار رو به دوش خودم می‌بینم باز هم بیشتر غرق می‌شم.

انگار که توی یه روز گرم و آفتابی و رویایی،‌وقتی که صدای پرنده‌ها و نسیم خنک بهاری بهت می‌تابه، تو توی باتلاق در حال غرق شدن باشی.
توی این روزهای خوب دارم غرق می‌شم و بیشتر از همیشه تشنه محبت و حمایتم. شاید این حمایت همون طنابی باشه که منو از باتلاق در میاره. اما انقدر بقیه از استرس‌های من آزار دیدن که حتی نمی‌تونم دستم رو به سمتشون دراز کنم که مبادا خسته شده باشن و بشکنن.
دارم همه تلاشم رو می‌کنم که از این باتلاق دربیام و خنده رو به لبهای خودم و بقیه برگردونم.
من هم مثل همه آدما می‌خوام تا زودتر توی این روزهای خوب خاطره بسازم. می‌خوام آرامش داشته باشم و به جای تنش، به بقیه آرامش بدم. می‌خوام شخص مقابلم توی خستگیاش بهم پناه بیاره. می‌خوام تکیه گاه باشم، اما انقد کلافه بودم این چند روزه که حس می‌کنم تنها موندم و همدلی طرف مقابلم رو دیگه ندارم.
هر سکوتی کلافه‌م می‌کنه و هر نبودنی به تشویش می‌ندازم. پشت هر سکوتی هزارتا اما و شاید و حالا چی شده میاد توی ذهنم.  گاهی دلم می‌خواد جدا از دغدغه‌ها و سختی‌ها، بیاد ساعت‌ها بغلم کنه و با حس بودنش دلم گرم بشه که هیچوقت هیچوقت هیچوقت این دلگرمی رو از دست نمی‌دم.
پر از تشویشم و الان بیشتر از همیشه به حمایت و محبت نیاز دارم تا از این دوران بگذرم. کاش زودتر آروم شم و به خودم برگردم.

می‌خوام از این روزها لذت ببرم. می‌خوام از رویایی که تعبیر شد لذت ببرم.

انتظار

امشب دوباره با دوستامون رفتیم بیرون

امشب دوباره به شوخی و غیر مستقیم حرف از آینده مشترک ما زدن و واقعا نمی‌‌دونستم واکنشم چی باشه خوبه

گاهی دلم می‌خواد تخس شم، خیلی صریح و بداخلاق برگردم بگم «ما هنوز در این مورد با هم حرف نزدیم.» اما به جاش لبمو می‌گزم و ساکت می‌شم.

من واقعا این مرحله از زندگیم رو دوست دارم. اینکه آدمی کنارمه که درکم می‌کنه و هوامو داره و دوستش دارم واقعا عالیه. اما من همیشه آدمی بودم که آینده تو مشتم بود. همیشه می‌ٔدونستم برنامه فردا و فردا و فرداهام چیه. اما با اینکه مدت نسبتا زیادی رو با همیم و شواهد نشون می‌ده احتمالا آینده‌ای هست، هربار ازش خواستم مستقیم حرف بزنیم جوابم سکوت بود و «باشه برای یه وقتی که بریم بیرون مفصل حرف بزنیم.» یا «کمی بهم فرصت بده»

این جواب دیگه قانعم نمی‌کنه. فقط دردی می‌شه که بیشتر .بهم فشار میاره و من می‌مونم و هزارتا سوال ناجواب. خب تا کی باید صبر کنم؟ یه ماه؟ یه سال؟ همیشه؟ اصلا این فرصت تموم می‌شه؟ اگه این اسمش پیچوندن نیست پس چیه؟ چرا جوابم همیشه سکوته؟. گاهی ریز می‌شم تو حرفاش و می‌گم خب در مورد عوض کردن خونم گفت. پس منظورش اینه تا سال بعد هم برنامه‌ای نداره و همین کش اومدنا هی نا امیدترم می‌کنه که اصلا از نظر اون چیزی بین ما هست؟ به کاراش که دقت می‌کنم هست، اما تو حرفاش هیچی نیست.

اون وقت بهتر کی می‌رسه؟ چرا من نباید بدونم چه زمانی مناسبه؟ چرا همیشه جوابم سکوته؟ چرا نباید بشنوم چه زمانی اتفاق می‌افته؟ سهم من از همه چیز چرا سکوته؟

 گاهی به خودم می‌گم بهش فکر نکن. شاید انقد دوستت نداره که آینده مشترکی رو باهات بخواد. بهش فکر نکن شاید هیچوقت اتفاق نیفته. گاهی ناامیدی کمتر از بلاتکلیفی اذیت می‌کنه. نمی‌دونم هستم یا نیستم. بدتر از اون گاهی حس می‌کنم منو لابلای کاراش گم می‌کنه این می‌شه که بداخلاق می‌شم بغض گلومو می‌گیره و می‌رم تو خودم. 

دلم نمی‌خواد به چیزهای منفی فکر کنم. اما این انتظار و سکوت خیلی داره کش میاد و من خسته شدم از بس هی می‌گذره و فقط من به این موضوع فکر کردم.صادقانه بگم غرورم می‌شکنه وقتی می‌بینم فقط من به آینده فکر می‌کنم. وقتی مثلا توی تاریخای خاص مثل یلدا منتظرم چیزی بگه و نمی‌گه و دلمو خوش می‌کنم شاید مناسبت خاص بعدی…

گاهی نمی‌دونم چی جواب دوستامون رو بدم

گاهی نمی‌دونم چی حواب خودم رو بدم

دائما یکسان نباشد حال دوران

دو هفته سخت رو پشت سر گذاشتم.

ترکیب خستگی، دلزدلگی و تنش‌های محیط کار، کلی برنامه نیمه تمام و تغییرات هورمونی این شد که به شدت دپرس شدم. می‌دونستم موقتیه اما به قول قدیمی‌ها فکری شده بودم

افتاده بودم وسط باتلاق ناامیدی و هی می‌رفتم پایین‌تر. به جایی رسیدم که اعتماد به نفسم انقد کم شده بود و به حدی حساس شده بودم که با کوچکترین اشاره‌ای می‌زدم زیر گریه.

خدا رو شکر تعطیلات به موقع باعث شد از تنش دور شم و حالم حالا خوبه. البته بودن آدم‌هایی هم که شرایطم رو درک کردن و گذاشتن از بحران بگذرم خیلی اثر داشت. قطعا باز هم روزی می‌رسه که روز سختی باشه و ناامید شم، اما اونا هم می‌گذره. من دلم گرمه به گذر روزهای بد و بودن آدم‌های خوبی که تو این روزها یار و یاور هستن

تغییر

بچه که بودم هر بار اسم حمام می‌اومد عزا می‌گرفتم. ظاهرا طبع من و مامانم فرق داشت. هربار می‌بردم حمام آب یخ بود، تا اعتراض می‌کردم آب یهو داغ می‌شد. گاهی سعی می‌کردم آب سردو تحمل کنم تا عذاب حمام کردن تموم شه.این بود که اکثر بچگیم سرماخورده بودم. فقط حمام که نبود. هر چیزی تغییر می‌کرد نگران می‌شدم. من همیشه آدم برنامه ریزی بودم. گلاب به روتون واسه دستشویی رفتن هم برنامه کوتاه مدت داشتم. که الان پا می‌شم می‌رم دسشویی بعد چای می‌خورم، حالا چای هل باشه بهتره یا گلاب یا اصن میوه بخورم؟

خلاصه توی زندگی من همه چیز باید مشخص می‌بود، من حتی افق چشم انداز چند ساله‌م هم گاهی برنامه ریزی کردم. تازه‌ترین مثال کارام اینکه امروز نشستم جدول برنامه‌ریزی روزانه نوشتم و سوژه‌های دو هفته آینده هم طرح کردم و حتی متن نوشته‌هام هم تا حدودی مشخص کردم چی باشه‌

همه اینا رو گفتم که بگم همیشه یه جوری بود که باید قدرت مدیریت آینده رو داشته باشم تا آروم باشم. اینه که وقتی یهو یه اتفاق تازه می‌افته که من ازش بی‌خبرم اولش گارد می‌گیرم.

شاید هم بقیه راست می‌گن همیشه تغییر بد نیست. شاید تهش همش شادی باشه‌ اما به آدمی مثل من که تا الان یه جور دیگه بودم باید یکم زمان داد‌. به شبه که نمی‌شه دیوار چین رو خراب کرد. 

:)

زندگی خندید.

دیشب وقتی توی تب ۴۰ درجه می‌سوختم و زیر سرم بودم. وقتی هربار چشم باز می‌کردم می‌دیدم دستش توی دستمه و با چشمای نگران بهم زل زده، دلم آروم شد.

فکر می‌کردم پایان دوره عاطفی من رسیده. هیچکس دیگه نتونه جایی توی دلم باز کنه. اما همیشه همه چیز وقتی اتفاق می‌افته که دیگه منتظر نیستی. وقتی درها رو بستی و رفتی که رفتی.

ما لحظه‌های زیادی دست توی دست هم خندیدیم و هم‌نفس شدیم، اما اینکه یکی توی ناخوشی دستت رو ول نکنه و باشه، واسه من یعنی اوج خوشی.

نه فقط من، هر آدمی به یکی نیاز داره که وقت خوشی و ناخوشی دستاشو ول نکنه. همیشه وقتی خوشحالی، وقتی خوشگلی، وقتی می‌خندی، یکی هست که دست و دلش واست بلرزه. اما وقتی مریضی، وقتی از شدت سرگیجه تلو تلو می‌خوری و توی تب می‌سوزی باید یکی باشه که بغلت کنه و تکیه‌گاهت شه. آره، عشق یعنی رفیق روزای سخت هم باشیم.

نمی‌دونم بعدا زندگی چی توی آستینش داره، نمی‌دونم چی می‌شه. اما الان زندگی داره می‌خنده. دلم می‌خواد صدای این خنده تا ابد ادامه داشته باشه.

دلم می‌خواد این بار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست از سر کچلمون بردارن و واسه یه بارم شده به جای اینکه خس و خاشاک تو چشممون بریزن، موهامون رو نوازش بده. دلم می‌خواد همیشه دستامون رو همینقدر محکم‌ بگیریم و بگیم همدیگه رو دوست داریم. دلم می‌خواد دلمون قرص‌تر شه، محبتمون بیشتر.

و ان یکاد بخوانیم و در فراز کنیم